176
-
تاریخ: 1397/8/13 ساعت: 23:40
میگه نقاشیات علاوه بر اینکه ناراحتن، خسته هم هستن! انگار یه هفتس نخوابیدن! خوشحال بکش که مغزتم خوشحال شه!
177
-
تاریخ: 1397/8/13 ساعت: 23:40
اينب كه آرزوهام يكي يكي داره برآورده ميشه و من اونقدري كه بايد خوشحال باشم ، نيستم...چه دليلي ميتونه داشته باشه. xa0
178
-
تاریخ: 1397/8/13 ساعت: 23:40
مردِ ايده آلي كه موردِ نطرِ منه، مطمئنم يا وجود نداره با اگرم داشته باشه انقدر بيكار نيست كه بگرده منو پيدا كنه . منم همچنان تو لاكِ خودم زندگاني ميگذرانم :) پ ن: سيدم حتي ايده آل ني ...
179
-
تاریخ: 1397/8/13 ساعت: 23:40
بیا از من بنویسیممن؟ میشه انقد حال بهم زن نباشی؟ میشه انقد زود باور نکنی؟ میشه انقد زود تکذیب نکنی؟ میشه انقد احمق نباشی؟ میشه زندگی کنی؟ میشه حالت از غذا بهم نخوره؟ میشه بدت بیاد از همه؟ میشه انقد حالت بد نشه؟ میشه سرت درد نکنه؟ میشه قرص نخوری؟ میشه انقد غر نزنی؟ میشه ناله نکنی؟ میشه کاری به کارش ن...
183
-
تاریخ: 1397/1/3 ساعت: 19:47
[unable to retrieve full-text content]اين كه هر كاري ميكنم كه خودمو خوشحال كنم و خوشحال نميشم حس خيلي بديه نه؟! :)
يك هشت صفر
-
تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 1:14
[unable to retrieve full-text content]مامان بزرگ میگه دخترمونو بدیم که مامانِ یارو اذیتش کنه؟
181
-
تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 1:14
[unable to retrieve full-text content]قول میدم تنت تو گور نلرزه، کافیه؟
182
-
تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 1:14
[unable to retrieve full-text content]وقتی خودمو تو آینه دیدم از بس دختر شده بودم و بزرگ به خودم لرزیدم و کم مونده بود بالا بیارم.
140
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 22:25
[unable to retrieve full-text content]بیدار نشستم که غمت را چو چراغیاز شب بستانم، به سحر بسپرم امشب #حسین_منزوی
141
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 22:25
[unable to retrieve full-text content]یهجا مشکلی برات پیش میاد که حس میکنی این دیگه غولِ آخرِ تمام ِمشکلات زندگیته. ولی اگه بتونی حلش کنی، تازه میبینی همون مشکل گریه میکنه و داد میزنه: بابا بابا بیا این آقاهه منو حل کرد!
142
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 22:25
[unable to retrieve full-text content]همه چیز داره به غمگین ترین شکل ممکن پیش میره ..xa0 خدايا صدامومو ميشنوي؟
143
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 22:25
مغزم مُرد بس که تو را توی خودش کُشت. پذیرش، پذیرش آنچه که نبود و باورش داشتهای، پذیرش که جانکندن است برای مغزی که به ته رسیده... باید برگشت... برگشتن از مسیری که پیاده رفتهای، پیاده با کتونیهای تنگ، توی سرما، با صورتی که دارد از سوزش باد گِزگِز میکند. حالا تهران هی ببارد، حالا
144
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 22:25
[unable to retrieve full-text content]این پست فقط برا فهمیدن اینه ک امروز چندمه و هیچ کاربرد دیگه ای نداره سي ام بهمن xa0
146
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 22:25
[unable to retrieve full-text content]رجوع به گذشته یادت می آورد بارها پوست انداخته ای...
147
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 22:25
اگر میشد این هفت ساله ی خاک خورده ی الزایمر زده رو میزدم زیر بغلمو میبردمش تا دورای خیلی دور، مجبورش میکردم بشینه و دقت کنه و گوش کنه و یادش بدم ک این چند سال چی شد و چی گذشت .اونوقت بغلش میکردم فشارش میدادم ک تمام این دوریا رو هق بزنه.xa0 وبلاگا نباید هیچوقت تموم بشن..
148
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 22:25
[unable to retrieve full-text content]کاش میشد واسه اولین بار دوباره بعضی ها رو دید.:)
138
-
تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 13:52
کاش میشد یک صحنه، فقط یک آن از چهل سالگیمون یه لحظه میومد جلو چشممون، میفهمیدیم اصلا ارزش ادامه داره یا نه
129
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 17:44
مثه بچه ای که لای جمعیت گم شده ، در بدر دنبال یه آشنام....
130
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 17:44
اين روزا همش فکر ميکنم جايي که وايسادم، جاي من نيست، انگار تمام راه و اشتباه اومدم.
131
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 17:44
مثه بچه ای که لای جمعیت گم شده ، در بدر دنبال یه آشنام..