خرید بک لینک

درباره سایت

دی وار :)

آخرین مطالب

امکانات وب

مغزم مُرد بس که تو را توی خودش کُشت. پذیرش، پذیرش آنچه که نبود و باورش داشتهای، پذیرش که جانکندن است برای مغزی که به ته رسیده... باید برگشت... برگشتن از مسیری که پیاده رفتهای، پیاده با کتونیهای تنگ، توی سرما، با صورتی که دارد از سوزش باد گِزگِز میکند. حالا تهران هی ببارد، حالا قلبم هی مچاله شود، حالا دستهایم هی بیتابی کنند، حالا عربدههایم توی استخوانم زوزه بکشند، حالا هی نباشد، هی برود، هی نیست بود، هی مغزم... هی طاقتم... هی سگ مصبی شبها، بی خاصیتی روزها، هی نشد، نمیشود، هی سگ به این ثانیهها! حالا زمستان تمام شود اصلا، به درک. بایستم روی پل و زُل بزنم به اتوبان، موزیک بعدی؛ نه، موزیک بعدی؛ نه، موزیک بعدی؛ آرام که نمیشود لاکردار. دارم از باور حرف میزنم. از باور که حرف میزنم دارم به هزارتوی مغزی اشاره میکنم که تحلیلهایش به بیراهه خورده. در مورد بیباوری که حرف میزنم دارم از یأسی حرف میزنم که سخت بشود دیگر امید را به آن تزریق کرد... که چقدر زمان لازم دارد... که چقدر باید پیاده برگردد... برگردد عقب، برگردد از مسیری که اشتباه رفته بوده. حالا تهران هی ببارد؛ به درک. حالا تهران تو را نداشته باشد، اصلا تهران تو را داشته باشد، تهران تو را در خودش حل کرده باشد، تهران بمیرد اصلا که من را کُشت. با این مغز دربهدر چه کنم؟ گردن میگیرم لاکهای پریدهام را، گردن میگیرم موهای ژولیده را، گردن میگیرم لباسهای بیعطر را، گردن میگیرم لبهای بیرژ لب را، گردن میگیرم غلظت احساساتی که توی کلمههایم ریخته است، که چندشآور است. که خجالت بکش دختر؛ نمیشود اما. دارم از بیباوری حرف میزنم. از مغزی که مُرد بس که خودش را کُشت. دارم از صبحهایی حرف میزنم که چرا شب نمیشود؟ و از شبهایی که چرا صبح نمیشود. از نشد. حالا تهران هی ببارد اصلا، به درک. با این حجم از ناامیدی چه کنم؟ که دلم میخواهد تصویرم حک شود توی مردمک چشمهات، که نشد. که دلم میخواهد بوی تنت بنشیند زیر بینیام، که نشد. که دلم میخواهد خش صدات... که نشد. که اسمم را صدا بزنی، که نشد. حالا تهران هی ببارد، به درک. ببین پشت پلکهایم چه قیامتی است!

+ تاريخ ساعت 15:26 نويسنده البالو

برچسب: نویسنده: حدیث محبی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 22:25

صفحه بندی