دی و بهمن ۹۸ دی و بهمنی بود که مطمئنم تا اخر عمرم که شاید زیاد نباشه هر زمان بهش فکر کنم ی بغضی گیر میکنه توگلوم.
تولدی که لحظه شماری میکردم براش که بشه بهترین روز زندگیم ... پوچ شد... من کلا اشتباهی بودم.
بهمن شد تصمیم اخری که اشک ریختم و پاش ایستادم ... ایستادم و اشک ریختم و گفتم البالووووو بس کن دو سال شد لعنتی داری میگندی و حتی کرمها هم نگات نمیکنن بس کن و عاقل باش.
بس کردم دادگاهی شدم... مواخذه شدم... اهانت کردن... خرد شدم... انگ زدند به هرچیزی که تا به اون موقع حفظ کرده بودمش ولی دم نزدم چشمامو بستم اشک ریختم .
قلبم بازیش گرفت... میزد ............ نمیزد... نمیزد... میزد... همینجوری با اکراه گاهی میزد فقط .
تا حالا قاضی بهتون اب قند داده ؟ خانمِ تو حفاظت دادگستری قرص زیر زبونی گذاشته تو دهنتون ؟
بهمن من اینجوری بود که نبودم که نوشتنم نمیومد... من این روزا عجیب هپی فیسم ولی از تو داغونم
برچسب:
نویسنده: حدیث محبی