به من میگفت من همینم! بلد نیستم! نمیتونم به کسی زیاد توضیح بدم، نمیتونم خیلی عشق بورزم، بلد نیستم قربون صدقه کسی برم!! من باور کردم؛ گفتم لابد مدلش اینجوریه، پذیرفتمش، قبولش کردم و یک عمر با این ذهنیت کنارش زندگی کردم. ولی بعدا فهمیدم فقط واسه من اینکارارو بلد نبوده؛ وگرنه واسه کسی که عاشقش شده قبلا، هزارتا کپشن و استوری و ازینجور چیزا میذاشته. فهمیدم، بلد بوده قربون صدقهش بره؛ یا براش دلبری کنه. میتونسته جزء به جزء اتفاقات روزمرهشو برای یارو تعریف کنه. یا وقتی کسی خواست بهش نزدیک بشه با افتخار بگه من عشق زندگیم رو پیدا کردم. یا وقتایی که یارو ولش میکرد میتونست خیلی راحت برای نبودش اشک بریزه. اون تموم اینهارو میتونست انجام بده، حتی بیشترش رو. ولی نه برای من. انگار در شأنش نبود؛ حس میکرد از شخصیتش کم میشه اگه اینکارو واسم بکنه. ولی خب اشکالی نداشت. آخرش اون یارو به صورت افتضاحی ولش کرد و رفت پی زندگیش. و تنها کسی که پیشش مونده بود و حاضر بود ببخشتش من بودم. اما اون بازم نفهمید. رفتارهاشو تکرار کرد. به دروغ گفتن و پنهون کاریاش ادامه داد. اعتمادم رو فرسوده کرد. تمام روحمو چلوند و هرچقدر احساسات داشتم کشید بیرون ازم. ضربههایی که اون یارو بهش زده بود رو با عشق من خوب کرد. تموم خاطرات بدش رو کنار من فراموش کرد. بازم رفتارش عوض نشد. ولی من...ولی من عوض شدم، فهمیدم همیشه دوست داشتن کافی نیست. گاهی وقتا وقتی آدم میبینه طرف براش ارزش نمیذاره، آدم باید برای خودش ارزش قائل باشه. فهمیدم اون اصلا نه عاشق بوده توی این مدت نه واقعا میخواسته تا ابد کنارش بمونم. متوجه شدم فقط و فقط میخواسته منو نگه داره تا زمانیکه یه نفر بهتر از من رو پیدا کنه. پس من تصمیم گرفتم تموم برنامهریزیهاشو خراب کنم. بریدم، یهو زدم زیر هر احساسی که بهش داشتم. یهو کشیدم کنار و بیخیال عشق مزخرفی که بهش داشتم شدم. من از زندگیش رفتم بیرون؛ نمیدونم منتظر بود برم یا منتظر میمونه تا برگردم. ولی حس کردم دیگه جای من اینجا نیست. احساس کردم باید برم چون نه تنها حس اضافه بودن بهم دست داده بود بلکه داشت حالم کم کم از خودم و اون بهم میخورد...
پن: ولی من این قدر دوست دارم که نمیتونم بزارمت برم
برچسب:
نویسنده: حدیث محبی