۲۸ دی یادم نیست کی چشمامو دوباره باز کردم ولی چشامو که باز کردم فقط چندتا صحنه و چندتا جمله هی تکرار میشد
....
پنجشنبه ها ، زنجیری که گردنم بود و بهم میگفتن درش بیار ، شاخه گلای رو میز، دوست دارم گفتناش
دروغاش، اشکای مصنوعیش، میگفت میبینمت دوس دارم بغلت کنم بیرون، ولی الان نوشته از تو بهترشو دارم ... گفت دوست دارم به اجبار جدا شدیم رفتاراش اینو نشون نمیده میتونستی مهربون تر باشی، دیروز ، کارایی که کردم ( سما بیا ازمون عکس بگیر) سرگیجه ؛ عکسا که گرفتن با عاشغالای رو میز ، خدابا حواست ب من هست؟! من چیکار کردم؟ میخوان چیکار کنن؟ حرفایی که زدن نشونه ی چی بود؟ کاش کامل بادم بود ...
چشای خیسمو باز کردم با جنازه ی سفید شده ی مومو روبه رو شدم
اونم دیشب مثل من مرد برا همیشه...
تپش قلبم اونقدر زیاده که اکسیژن کم میارم...
خدایا حواست باشه بهم دل خودم سوخته برا خودم چه برسه به بقیه ...
آلبالو و اگه دیدید بگید برگرده...
برچسب:
نویسنده: حدیث محبی